مهیا و هیولای بزرگ جنگل نور
مهیا و هیولا در جنگل جادویی
در ژرفای جنگلی که پرتوهای طلایی خورشید از میان شاخه‌های کهن عبور می‌کرد، هیولایی عظیم و باشکوه زندگی می‌کرد؛ با شانه‌هایی همچون صخره و چشمانی درخشان و مهربان. روزی مهیا، دخترکی کوچک با موهایی که در نور خورشید می‌درخشید، بی‌پروا به سمت او رفت. او پای بزرگ هیولا را هل داد، به انگشتانش ضربه زد و خندید: «تو به این بزرگی هستی، اما من ازت نمی‌ترسم!» جنگل از صدای خنده‌هایش جان گرفت. هیولا که می‌توانست با یک قدم زمین را بلرزاند، در برابر شیطنت‌های او فقط لبخند زد. و همان‌جا، زیر نور زرین خورشید و میان درختان کهنسال، دل عظیمش آرام لرزید… نه از خشم، بلکه از عشقی آرام و جاودانه. از آن روز به بعد، هر وقت مهیا او را اذیت می‌کرد، هیولا تنها سر خم می‌کرد و با نگاه گرمش او را می‌دید— زیرا بزرگ‌ترین موجود جنگل، اسیر کوچک‌ترین لبخند دنیا شده بود.